(امام علی (ع) :عاقل ترین مردم کسى است که به عیب هاى خویش بینا و از عیوب دیگران، نابینا باشد.غررالحکم)
خواهرم ، که گمان میکنی ارزش ِآدمها به قیمت لباسشان و آرایش صورتشان است، وقتی که آن خانم چادر ی را با چشم " امل" نگریستی ،صرفا چون با تو هم عقیده نبود من از تو ترسیدم
برادرم، وقتی بی تفاوت از کنار آن کودک خیابانی که با چشمان ِمعصومش از تو درخواست کرد که آدامس بخری گذشتی و او را کنار زدی که لباست کثیف نشود، من از تو ترسیدم ...نگفتی آن کودک می ماند و بغضی که هیچ وقت فراموش نخواهد شد ؟
خواهرم وقتی که فکر کردی فقط خودت می فهمی و دیگران نمی فهمند ، وقتی که فکر کردی هر کس مخالفِ تو رای بدهد ،احمق و بی سواد است من از تو ترسیدم...چه به شایسته ترین آدم رای داده باشی یا نداده باشی فرقی نمیکند چه اخلاق را زیر پا گذاشته ای ...
برادرم وقتی که مهر کافر نهادی بر کسی که به فردی رای داد که تو قبولش نداشتی من از تو ترسیدم ..چه مومن تهمت نمیزند..تو همان جا باختی...
خواهرم برادرم وقتی که این روزها به جان هم می افتید و هر کدامتان سعی در اثبات خود دارد و همدیگر را با نام ناشایست خطاب میکنید و همه فراموش کرده اید خواهر و برادرید و از همه والاتر نقطه ی مشترکتان انسان بودنتان است و دوست بودنتان ، من از شما ترسیدم...
(امام حسین علیه السلام فرمودند:من دلائل العالم إنتقادة لحدیثه و علمه بحقائق فنون النظر.از نشانه های عالم ، نقد سخن و اندیشه خود و آگاهی از نظرات مختلف است .بحار الانوار)
دوستانم وقتی هر کدام فهمیدید دیگری به چه کسی رای می دهد و از فردایش دیدم دیگر به هم حتی سلام نمیکنید ،من از شما هم ترسیدم...من از دوستی تان که این چنین لباس دشمنی بر تن کرده است ترسیدم.. من از خشم گرفتنتان به هم ترسیدم..من از اینکه اینقدر راحت مهرتان به هم را فراموش کردید ترسیدم ...
(رسول اکرم : لاتَختَلِفوا، فَإِنَّ مَن کانَ قَبلَكُمُ اختَلَفوا فَهَلَکوا
باهم اختلاف نکنید، که پیشینیان شما دچار اختلاف شدند و نابود گشتند. علل الشرایع...البته میدونم این از اون حدیث هایی است که آوردنش بدون شرایط بیان شدنش ناقص است )
برادرم، وقتی آن روز بی آن که درست گوش بدهی چه میگویم تا توانستی تهمت زدی به من و به محکمه ی قضاوت کشانیدی ام من از تو ترسیدم..آن روز بغضی بر گلویم نشست به وسعت ِ تمام ِ غم های این روزهایم..
خواهرم وقتی به آن دختر ِ ساده ی پایین شهری پوزخند زدی من از تو و میزان انسانیتت ترسیدم
وقتی کمر خمیده ی رفتگر ِ پیر ِ محله را دیدم که تا صبح پوستر های تبلیغاتی را جارو میکرد وقتی صدای خش خش جارویش در کابوس هایم طنین انداز شد ، مردم من از شما که فقط به فکر خودتانید به اندازه ی عرق هایی که پیرمرد ریخت ، ترسیدم..
وقتی که آن روز دل ِ مادر از حرفم خون شد و گریست از خودم ترسیدم ..من از سقوط ِ خودم در آن لحظه ترسیدم
وقتی که آن روز بر سر خواهرم داد زدم و او را احمق خواندم و او دلش شکست یک آن از خود ترسیدم...از اینکه خود نیز گرفتار تعصب بشوم از خودم ترسیدم
وقتی که آن بیمار ، همان پسر ِ جوان ِ دانشجوی رفتگر ،( که سال پیش به خاطر بیکاری اقدام به خودکشی کرده بود ) هنگام ِ شرح حال به من از خجالت شغلش را نگفت من به اندازه ی تمام ِ دنیا از خودم و لباسم ترسیدم...من از رفتارم ترسیدم ..من از این شکاف ِ عمیق ِ طبقاتی ، از این افکار مخرب، من از این کبر ِ بیخود مرفهان جامعه و شرم ِ بی جهت انسان ها از شغل شریفشان ترسیدم...من از آینده ی خودم که خدای نکرده باعث شود خودم را از کسی برتر بدانم ترسیدم...
من آن شب های قبل ِ عید با دیدن ِ آن پسرک خیابانی از خودم ترسیدم..از خودخواهی ِ خودم ...و از لباس هایی که خریده بودم و غذایی که خورده بودم و لباس هایی که او نخریده بود و از غذایی که او نخورده بود ، ترسیدم
وقتی که امروز بدون حضور ِ دوستم از او بد گفتم یک آن از خودم و شعارهای پوشالی ای که میدادم ترسیدم..
(حضرت محمد در مکارم اخلاق .کسى از شما حق ندارد از هیچ یک از یارانم چیزى به من بگوید؛ زیرا دوست دارم در حالى که چیزى از شما در دلم نیست به سویتان بیایم.)
از اخلاقی که دارد در جامعه از دست می رود از تهمت هایی که روانه ی دیگری میشود از این همه نگرانی من می ترسم...آری دوستم ..تو درست گفتی من یک ترسو هستم!چون از دنیایی که در آن اسیرم میترسم
ولی خواهر و برادرم
آن روز وقتی آن راننده ی تاکسی به من گفت که درس بخوانم تا موفق باشم که موفقیت ما جوان ها فقط پدر مادرهایمان را خوشحال نمیکند او را هم خوشحال میکند من فهمیدم دنیا هم چنان زیباست..
آن روز وقتی پسرک ِ بیمار برایم شکلات آورد تا خستگی ام کم بشود احساس کردم دنیا میتواند هنوز هم قشنگ باشد
آن روز وقتی مادر آن بیمار ، دید چهره ی همیشه خندانم در هم رفته است و ناراحتم مادرانه نوازشم کرد فهمیدم هنوز هم انسانیت وجود دارد ...
آن شب ِ سرد زمستان وقتی آن پسرک خیابانی ۷ ساله با آن ترازوی کوچکش به من گفت اگر پول همراهم نیست ایرادی ندارد اگر پولی نپردازم بابت وزن کردن خودم ،یک آن فهمیدم هنوز هم خروار خروار مهربانی در دنیا مانده است..
آری من هنوز به خدا ، به خودم و بقیه و انسانیت ایمان دارم....
پ.ن ۱ : شاید بگویید خودت که سراپا اشتباه هستی نیا شعار بده ولی :
امام محمد باقر :سخن نیک را از هر کسی ، هر چند به آن عمل نکند ، فرا گیرید . بحار الانوار :)
پ.ن ۲:امام رضا(ع) فرمودند: به بسیاری نماز و روزه و زیادی حجّ و احسان و زمزمهشان در شب منگرید بلکه به راستی سخن و امانت داریشان بنگرید عیون اخبار الرضا
حتما همه میدانند که این بدان معنا نیست که نماز و...مهم نیست که بسیاری روایت موجود است از این که اولین چیزی که انسان بابتش سوال میشود نماز است ..
پ. ن ۴:امام رضا : اَحسِنِ الظَّنَّ بِالله فاِنَّ اللهَ عَزَّ وَ جَل یَقولُ : اَنَا عِندَ ظَنِّ عَبدی بِی فَلا یَظُنَّ بی الّا خَیراً.گمان نیکو به خداوند داشته باش زیرا خداوند عز و جل می فرماید: من در نزد گمان بنده ام حاضرم پس بنده ام جز گمان خیر به من نداشته باش.جهاد با نفس
پ.ن ۵: میدونم طولانیه ولی آخرشم بخونید !! ...بارها تصمیم به حذف این مکان گرفتم موفق نشدم.بعید می دونم این دفعه هم موفق بشوم ... کمی خسته ام....شاید دیگه ا پ نکنم....
پس نوشت ۱ : خدايا در اسرع وقت به زمان ِ آدم هاي اين دنيا نه به زمان ِ ملكوتت ! احتياج به يك اتفاق هر چند جزئي دارم كه ديدم را عوض كند كه خودم را از اين منجلاب ِ افكار بيرون بكشم وگرنه ..وگرنه ....
آري ...
باز هم همان تکرار ِ تلخ ِتراژدی ِ"از فرشته تا اهریمن.."
باز هم به فاصله ی یک زندگی ، گناه
باز هم به انبوه ِ یک جنگل ،دروغ
باز هم تکرار ِ افسانه ی ِمرگ رستم هاو سهراب ها
افسانه هایی که جان گرفته اند و گریبان بشر را سفت چسبیده اند..
باز هم برادر با برادر بیگانه است
و خلق ِ دوباره ی مرگ ِ هابیل
در گوش ِ بشریت زنگ میزند
باز هم صورت ِ فقر ، سرخ است از فرط ِ سيلي ِ نا مردمي ها...
باز هم دخترك ِ فال فروش
فال ِ تمام ِ زندگي اش را به رهگذري پير فروخته است
تا برادر گرسنه نماند .
باز هم برادر كليه اش را به تك فرزند ِ آدم پولدار ِ شهر فروخت
تا خواهر ،پير نشود به پاي ِ رهگذري پير...
تا پدر به خاطر ِ خواهر ، زير ِبارِ بي پولي دست دراز نكند جلوي نزول بگير ِ بي شرف ِ محله
بي خبر از آنكه پدر ،صبح ، تمام ِ سالهاي جواني اش را زير ِچرخ ِ گاري ِ لبو هايش جا گذاشت و زندگي اش را زير چرخ ِ سانتافه ي تك فرزند ِ آدم پولدار ِشهر ...
باز هم غروب ِ پياپي ِ خورشيد در پاي ِ تك درخت ِ پير ِ خانه ي مادربزرگ...
باز هم مردم " خدا" را لاي كتاب قرآن ِ روي طاقچه ها ،جا گذاشته اند........
پ .ن ۱ :مي فهمم از خدا دور شدم :هر وقت كه خود خواه ميشم ،هر وقت كه ديدن ِ يك بچه ي خياباني قبلمو درد نمياره ، هر وقت كه همه رو مي رنجونم از خودم ...اين روزها من همه رو مي رنجونم ..اين روزها فقط به خودم فكر ميكنم..اين روزها بي تفاوت از كنار ِ كودكان ِ خياباني رد ميشم..اين روزها با خدا خيلي فاصله دارم........
پ.ن ۲ : امام علي در غررالحكم :اِتَّهِمُوا عُقولَكُم فَاِنِّهُ مِنَ الثِّقَةِ بِها يَكونُ الخَطاءُ
عقل خويش را زير سؤال ببريد، زيرا از اعتماد به آن، خطاها سرچشمه میگيرد
بِئسَ القَرينُ الغَضَبُ: يُبدِى المَعائِبَ وَ يُدنِى الشَّرَّ وَ يُباعِدُ الخَيرَ
خشم، بدترين همراه است: عيبها را آشكار، بدىها را نزديك و خوبىها را دور مىكند.
پ.ن ۳ : توي اين دو هفته اخير ۳ ساعت درس خوندم! توي دو هفته اي كه كل درس داشتم و يه امتحان خفن در پيش رو دارم. توي اين ۲ هفته هيچ كتاب خارج درسي نخوندم....توي اين دو هفته كلاس خارج درسي نرفتم حتي كلاس ِ فلسفه كه اين همه دوستش دارمو هم نرفتم ..نميدونم چرا نميتونم به امر شريف! خر خوني بپردازم..نميدونم چرا...يادمه يه زماني كلاس چهل حديث دكتر برازشو ميرفتم حرف خوبي يه بار بهمون گفت ..گفت اسراف وقت از بزرگترين اسراف هاست..گفت بابت ِ وقتي كه هدر داديم باز خواست ميشيم!
پس نوشت ۱ : از فردا اينجانب كمتر به نت خواهم آمد و درس خواهم خواند !
چقدر بگويم از آدم ها خسته ام ؟ چقدر بگويم از اين حس ِ مالكيت طلبي ، اين حس ِ خودخواهي ِآدمها به تنگ آمده ام..هر يك از ما به ظاهر گاليله را مي ستايد ولي در درون خود گاليله ها را اعدام مي كند چه نميخواهد باور كند كه ما مركز جهان نيستيم..باهوش ترين ، فهيم ترين ،ووو.......هر يك از ما خود را حق مي پندارد و باقي را باطل ..آخر مگر چقدر حق در جهان وجود دارد و چقدر باطل؟ همه ي ما صبح و ظهر و شب خود را مي فريبيم كه همانا حق درون ما ايستاده است و پاك ترين عنصر جهانيم تا مباد اين " من " ِ لعنتي را زير سوال ببريم..ما همه از پشت ِ عينك هاي خودخواهي مان و خود محوريمان آدم ها را به محكمه مي كشانيم ..حكم برايشان صادر ميكنيم و در خيال خود مجازاتشان مي كنيم...همه ي ما در گير اين بازي ِ كثيفيم و غرق ِ خواب ِ خرگوشي. بي آن كه بخواهيم كه بدانيم ايرادهايمان را ، اشتباهاتمان را ....هيهات از روزي كه كودكي سنگ به دست بيايد و با سنگ ِ خود بر شيشه ي نازك ِ خوابهامان بكوبد ! آن وقت ما مي مانيم و سقوطي مهيب از عرشي كه براي خود ساخته ايم ..ما مي مانيم و خروارها پوچي ...مي شويم مثل كودكي كه در يك بازار ِآشفته ي بزرگ ، بي سرپرست رها شده است ..گم شده است...ديگر حتي نامتان را هم فراموش ميكنيد...ديگر حتي مثل ِ من به ياد نمي آوريد كي و در كدامين خزان روياهايتان را كركس ها فروختند به سايه هاي سياه ؟ ديگر آن وقت نميتوانيد خورده هايتان را جمع كنيد چه هر كدام را طوفان ها به سمتي برده اند ...ديگر حتي نخواهيد توانست كه دوباره متولد بشويد...اين جاست كه مي فهميد قداست ققنوس را كه از خاكسترهايش دوباره متولد ميشود.من حتي نفهميدم اين سنگ را كدامين كودك در كدامين نقطه از زمان به سويم پرتاب كرد..من فرو ريختم..من فروريختم ..من خودم به همراه ِتمام ِ عقايدم ، به همراه ِتمام ِ اسطوره هاي ذهنيم به همراه عرشي كه براي خود ساخته بودم در هم خورد شديم...من خورد شدم ...تمام ِ شادي هايم خورد شدند و تمام غم هايم كه انگار از جنس ِ شيشه نيستند كه به همين راحتي بشكنند، در من رسوب كردند...من الان تشكيل شده ام از عصاره ي غصه هاي دنيا...از عصاره ي غمي كه در تمام ِ تاريخ بشر بر دوش ِ انسانيت سنگيني كرده است...من نميدانم چه بايد بكنم ؟ نميدانم.....
خيلي حس ِ دردآوري است كه وقتي شكسته اي در خود، چشمانت به حقيقت باز شود كه در اين موقع بر نمي آيد از تو جز افسوس....يك عمر در خودخواهي خود اسير بودم و حالا مي فهمم كه گاهي درد ِ من ، درد ِ بي هدفي بود ..درد ِگم شدن بود...اما هستند آدمهايي كه دردشان درد ِ بي پولي است...هستند آدمهايي كه دردشان درد است ..من يك عمر به خود انديشيدم و نفهميدم آن كودكي كه در زباله ها به دنبال ِغذاست چه ميكشد و من و امثال ِ من را با چه ديدي مينگرد..من يك عمر نفهميدم آن دختر ِ پايين ِ شهري كه ته ِ آرزوهايش به ازدواج با يك پيرمرد ِ كمي توانا تر از پدرش ختم ميشود برايش من و حرفهايم مسخره است! من و دغدغه هاي درك نشدم پوچ است.من هيچ وقت نخواهم فهميد آن كودك ِ خياباني كه آن شب با آن ترازوي كوچكش وقتي آرام آرام اشك مي ريخت و وقتي صدايش كردم با نفرت به من نگريست چه مي كشد...
هيچ وقت فراموش نميكنم آن پيرزني را كه از شدت دردِ ناشي از سرطان استخوان ، دستانم را گرفته بود و فرياد ميزد خانوم ِ ........ كمكم كن . من فقط بهت زده نگاهش كردم ...آنجا خبري از شعارهاي من نبود و عقايدم..آنجا من بودم و عرشي كه داشت سقوط ميكرد..من بودم و غروب ِخودم...
پ.ن ۱ : حضرت محمد : حاسبوا انفسكم قبل ان تحاسبوا...
پ.ن ۲ : كاش روزي كسي بفهمد درد ِ آن كودك ِ خياباني را كه برايش روابط بين الملل و... مهم نيست بحثِ او بحث زنده ماندن و نماندن است..گرسنه و يا سير خوابيدن است..از دست دادن و از دست ندادن است ..او گير ِ ساده ترين نيازِ انساني است. بقا ست..كاش هر كس مي آيد به فكر اين كودك خياباني هم باشد..برايم مهم نيست چه اسمي داشته باشد و چه كسي باشد.
پس نوشت ۱ : بميريد قبل از آنكه بميريد= موتوا قبل ان تموتوا....( يادم نيست حديث از كدوم يك از معصومين است )
: بميريد بميريد در اين عشق بميريد..در اين عشق چو مرديد همه روح پذيريد ...( مولانا)
پس نوشت ۲ : ديروز واقعا دلم خواست اين نوشته ي بالا رو دوباره بنويسم!اينقدر كه برام تكرار شد..به اين نتيجه رسيدم كه دنيا خيلي خيلي خشن تر از چيزيه كه فكر ميكردم...
پس نوشت ۳ : تمام ِ ديروز بغضم در گلو بود..اينكه بگي من همه رو دوست دارم (يعني دوست دارم دوست داشته باشم)حتي كسي كه اشتباه ميره از سر ِ سادگي،خيلي براي خيلي ها ثقيله انگار..نميدونم ساده انگارانه است فكر كني آدمهاي بد هم ته وجودشون يه خوبي هايي هست...فكر كني بايد به همه يه راه برگشت نشون داد...
پس نوشت ۴ : مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید..( خیلی عصبانی و نگرانم ...خدایا خودت بکمک.خوبه که آدم هر چند وقت یکبار باورهاشو ری استُر کنه !.)
يكي يكي گنجشك هاي احساسم را كه بر درخت باورم نشسته اند، نشانه ميگيرند
گنجشك ها يكي يكي جان مي بازند...
درخت ها يكي يكي خالي از احساس ميشوند
خزان به ناگاه هجوم مي آورد به پوسته ي درختان ِ باورم
و سرما مي زند به سيب هاي عاطفه ام كه تازه چيده ام ..
و حس ِ گنگِ پوچي مي پيچد در فضاي متخلخل تنهايي هاي اين روزهايم..
من اين روزها فهميده ام كه جايي در باغ ِخاطرم خزان كمين كرده بود..
من فهميدم كه شياطين به كمين نشسته بودند به خواب رفتنم را..
من بي هوا به خواب ِ كودكي رفته بودم...واقعيت به ناگاه هجوم آورد به خوابِ سبكم...
حالا من ماندم و كابوس ِپيرزني كه از من كمك ميخواست ..من ماندم و تنهايي و اشك و نامردمي ها .....
تو كه از اخلاق صحبت ميكني و يك شبه اخلاق يهو برات مهم شده چرا در مورد مردم و قيافشون جك ميسازي؟ اينم اخلاقيه ؟تو كه از دروغگويي ايراد ميگيري چرا پاي مصلحت خودت كه مياد دروغ ميگي؟ تو كه انتظار نداري كسي بهت دروغ بگه خودتم دروغ نگو...تو كه ميگي آبروي ديگران بردنش گناهه چرا فقط اين اواخر به اين موضوع معتقد شدي!ميدونيد گزاره هاي اخلاقي رو قراره هممون اجرا كنيم در همه ي زمان ها ... منتها فقط خوب بلديم براي ديگران نسخه كنيم..پاي خودمون كه وسطه همه چي رو فراموش ميكنيم .تو كه توصيه ميكني حداقل خودت رعايت كن ..يه سوزن به خودت بزن يه جوالدوز به ديگران...
اين روزا كارم شده نشستن و مردمو نگاه كردن كه ميزنند توي سر هم..دروغ ميگن تهمت ميزنند فحش ميدن انگار عقده هاي زندگيشونو همين چند روز وقت دارن خالي كنند ....خيلي برام خنده داره اين بيرون ريختن ها ..اصلا مايي كه دم از حقوق ديگران ميزنيم برامون مهمه كه يه بدبختي با سروصداهامون تا صبح خوابش نميبره ؟ برامون مهمه سر وصدامون نميذاره بيمارهاي بيمارستان كه سر و پا دردن بخوابند ؟ برامون مهمه كه خيلي ها به خاطر ترافيك از زندگيشون مي افتند ؟ برامون مهمه آبروي ديگران ...آخه من نميدنم تو اگه مسلموني حديث نخوندي كه فحش ندي ؟ تهمت نزني ؟ مسخره نكني ؟حالا طرفِ هر كي هستي باش...بابا اين همه خيابونا پر شده از كاغذ هاي تبليغاتي ...آخه تويي كه اينا رو روي زمين ميريزي به رفتگر ِ بيچاره اي كه بايد تا صبح اين ها رو جمع كنه هم فكر كردي؟ اصلا ما اين روزها به حقوق ديگران با محوريت اخلاق فكر ميكنيم ؟
ما چهارشنبه سوري هامون كه لت و پار كردن همديگه است ...جشن باستاني رو كه خراب كرديم ..الانم كه اينطوري...به نظرم به عنوان يك ناظر بيروني خيلي زشته ..
اين روزها خيلي دارم به ارزش هاي اخلاقي فكر ميكنم ...ارزش هاي اخلاقي اي كه داره كم كم از زندگي مردم ميره ...غيرتي كه داره كمرنگ ميشه ولي تعصبي كه همچنان باقي است ..و اين روزا به اوج خودش رسيده.صداقت ..مهرباني .....خيلي چيزاداره از دست ميره. چرا همه فكر ميكنيم فكر خودمون درسته و باقي غلط....اعصابم خيلي خورده ..دلم گرفته از خودم از همه ...دوست عزيز من نميگم خودم خيلي اخلاقي ام ها ! منم يكي مثل شما !...ولي حق دارم كه دلم بگيره..همه ايراني هستيم همه انسانيم...فراموش نكنيم...خيلي دلم ميخواد قشر تحصيلكرده حداقل به جاي بيرون ريختن حداقل بنشينه توي خونه دو تا كتاب علمي فلسفي و مذهبي ...بخونه كه اينقدر پشتوانه علميش ضعيف نباشه كه با يه فيلم با يه نقد با يه كتاب تمام عقايدش فرو بريزه..نتونه دو كلام حرف بزنه ..از تاريخ زياد سر در نياره!
روز انتخاباتم بره رايشو بده ! به نظرم مهم نيست هر كي رايش چه كسي است مهم اينه ياد بگيريم به هم احترام بذاريم حالا طرف هر كي ميخواهيم باشيم ...همين!
*پيامبر اكرم : اَعدَلُ النّاسِ مَن رَضِىَ لِلنّاسِ مايَرْضى لِنَفسِهِ وَكَرِهَ لَهُمْ ما يَكْرَهُ لِنَفْسِهِ
عادلترین مردم کسى است که براى مردم همان را بپسندد که براى خود مىپسندد و براى آنان نپسندد آنچه را براى خود نمىپسندد. نهج الفصاحه، ح 340
*امام حسين :إنَّ شیعَتَنا مَن سَلِمَت قُلوبُهُم مِن کلِّ غِشٍّ وَغِلٍّ وَدَغَلٍ
بی گمان شیعیان ما، دلهایشان از هر خیانت، کینه، و فریبکارى پاک است. (بحارالأنوار، ج 68، ص 156 )
يكيييييييييي به من بگه چه خبره ؟ دارم ديوونه ميشم .
هر کسی یک جایی سرش را جایی گرم کرده است ... که دوام آورد که پر کند خلا های گنگی که گاه و بیگاه در زندگیش سر باز میکند ....
یکی تمام ِ هستی اش را می ریزد پای گل های احساسش که یکی یکی سر بر آورند و دنیا شاید کمی مهربان تر بشود با آفتاب....
یکی در کنج یک کتابخانه می پوسد و مثل کتابهایش طعمه ی ولع ِسیری ناپذیر ِ موریانه هایی میشود که دانایی را نمی فهمند و اسیر ِبقای خویشتن اند....
دوره گرد ِنابینای شهر در گوشه ی پارکی مخروبه با ارکادئونی که می نوازد به گورستان ِخاطره ی گنگ ِ آدمها ره می سپارد ....بی آنکه روزی به یاد آورند بودنش را
یکی در تمام ِدنیا دلش را به دوچرخه اش خوش کرده است ....و به لحظات غروب که با معشوقه اش زیر درختِ بیدمجنون بنشیند و قهوه ی تلخ بنوشد
یکی تمام دنیایش را می توان در اب نبات چوبی هایی که بابای مدرسه به خاطر شیرین زبانی های کودکانه اش راه به راه برایش میخرد ، خلاصه کرد..
یکی اسیر وسوسه ی پول روی هر چه انسانیت است ، گام می گذارد ...
یکی خروار خروار نوستالژی مهمان خاطرش میشود با دیدن دفتر خاطرات ِمادرش که الان زیر لایه ها خاک آرام خوابیده است ..
یکی تمام زندگی اش صرف طرفداری ِ یک خواننده میشود ، یک بازیگر ، یک هنرمند ..یک ... و من نمیدانم در نقطه ی آخر زندگی اش به خودش چه خواهد گفت
یکی در گیر ِ جنگی است مخرب بین ِ عقلش و احساساتش و چون شمع ذوب میشود
یکی سالهای جوانی از دست رفته اش را در آلبومهایی می جوید که کهنه شده اند و نم برداشته اند و چیزی ندارند جز نغمه ی غمگینی که از سالهای شاد و غمگین ِ یک خانواده حکایت میکند ...
یکی تمام ِ زندگی اش را دویده است و سگ دو زده است برای لقمه ای نان برای خودش و آنها که دوستشان دارد و امیدشان است در بقا...آنقدر که هیچ گاه با واژه ی آرامش آشنا نشده است ...
من اما .بی خبر از خودم ...از دنیا .....من اما با تمام این تفاسیر جایی در کنج خیال تو جا خوش کرده ام ...جایی در خیال تو گمشده ام ...جایی در بین حس دلنشین ِخواستن ِ تو....جایی در بین ِ حس ِِخواستن ِتو و اما کم کاری های خودم ...خودخواهی های خودم ...گناه های خودم ...من اما مستاصل جایی در میان ِخیال ِ تو محکم خواستن ِ تو را چسبیده ام که باد مرا نبرد به سرزمین ِدور ِ غفلت زدگان ...من اما با تمام ِ این تفاسیر راه ِرسیدن به تو را گم کرده ام ...من و این همه حیرانی...من و دلشوره های روز ِجمعه...من و کیلومتر ها راه نرفته ...من و فرسنگ ها گم شدن ..من و حیرانی هایم...
من و......
پ.ن ۱ : عجب! عجب از اعتماد به نفس بعضی ها ! عجب!
پ.ن۲ : بازم عجب! یعنی خیلی عججججب!!!!!
پ.ن ۳ : اگه آدم از کسی خسته بشه سعی میکنه کمتر باهاش برخورد کنه کمتر ببینتش! بپیچونتش! یه جوری ولش کنه ! وقتی آدم از خودش خسته میشه باید چه کار کنه !؟ کسی جواب سوالمو میدونه ؟!خیلی ذهنمو مشغول کرده!
پ.ن ۴: واقعا از این که همه آیه ای که دوست داشتینو گذاشتید خیلی ممنونم!!!!!!
پ.ن ۵: من باز افتادم روی فاز درس نخونی! ماماااااااااااااااااااااااااااان دعوام کن مثل قبلا! اصلا کتکم بزن! اینطوری حداقل نمی افتم!بیخود نیست که میگن تربیت بچه از خو دبچه مهمتره!
غروب که میشود پشت ِگلدان ِشمعدانی قایم میشوم از ترس ِ بازگشت ِخاطره ها ...از ترس ِ هجوم ِ غمهایی که در لایه لایه ی خاطره هایم پنهان شده بودند...غروب که میشود کودکی هایم جلوی دیدگانم در حیاط می دود به همراه ِ تمام ِ آنها که دوستشان داشتم و دیگر نیستند ...یا در دنیا نیستند یا در خاطرم یا در قلبم دیگر جایی ندارند...غروب که میشود تمام ِ ذرات ِ دنیا جلویم از " سما" باز می ایستند ..انگار همه چیز به رکود می رود و من نیز...و من بين بودن و نبودن دست و پا مي زنم ...من میشوم تعبير هر چه غربت است در اين كهكشان بزرگ...من خالي از خودم میشوم ..خالي از شيدايي خالي از عشق و هر گونه نفرت ...پر از خالي .. اما می دانی دوست ِ عزیز حقیقت آن است که من هيچ وقت چيزي نبوده ام من همیشه حالم همین بوده است ...بین پریشانی و پریشان تری...من از صفر شروع كردم و به منفي بينهايت رسيده ام ولي تو ...
تو اما تو كه روزي ادعاهايت تا خدا مي رفت الان كجاييي؟ تو از مثبت بي نهايت شروع كردي و الان سريع تر از من داري مي رسي به قعر ِ جدول ِعنصر هاي نگاتيو ِ دنيا ...روزي خواندن ِ نوشته هايت آرامشم ميداد ...روزي غبطه ميخوردم به تو و نوشته هايت كه اين همه اخلاص در آن هست اين همه مهرباني ..اين همه دانايي ولي الان ...الان مي ترسم نوشته هايت را بخوانم ميترسم که بیشتر از این اسطوره بودنت در ذهنم خورد شود...عزای ِ اسطوره ها کم از عزای ِ از دست دادن ِ عزیزان نیست...نمیدانم چرا فراموش کرده ای که مسئولی بابت هر کلمه که میگویی ...هر سخنی که میگویی...و شاید باعث بشوی یکی پژمرده شود..یکی به جای صراط ِ مستقیم برسد به جاده ی خاکی......میدانی خیلی چیزها هست که هیچ کس نمیداند درستش کدام است ولی بیا سکوت کنیم که سکوت مقدس تر است از پرپر کردن ِ اقاقی های حقيقت...تو این روزها فقط داری از آدمها ایراد میگیری و به محاکمه می نشانیشان .. اینقدر که فراموش کردی که باید خودمان را نقد کنیم قبل ِ نقد ِ دیگران...من نمیروم در قبر ِ تو بخوابم هر چقدر برایم عزیز باشی ...تو در قبر ِخودت میخوابی من هم در قبر ِخودم..پس بیا باور کنیم هر کس گناه ِخود را به گردن میگیرد...هر کس به سهم ِ خود..الان هم که این را می نویسم نقد ِ تو نیست ..نگرانی برای توست ...دوست ندارم اسطوره هایم را مجبور بشوم روزی مثل ِ بت ها بشکنم ...گرچه تو داری خودت از درون می شکنی و خورد میشوی بی آنکه بفهمی.نمیخواهم دفنت کنم در گوشه ی خاطرم مثل ِ هزاران اسطوره که دفن کرده ام..من می بینم که در لبه ی پرتگاه ایستاده ای و عقب عقب می روی در حالی که انگشت ِ اتهامت را به سوی دیگران گرفته ای و همین باعث میشود نبینی این پرتگاه عظیم را..افسوس که کر شده ای انگار و فریادهایم را نمیشنوی که میگوید ..اندکی صبر...اندکی صبر ...
نمیدانم شاید باید یاد بگیرم اسطوره نسازم از آدمها .چه تک تک ِ اسطوره هایم سریع تر از من دارند غروب میکنند ..غروب ِاسطوره ها....چه تراژدی ِ دل خراشی.....شاید باید دوباره بیاموزم هیچ کس جاودانه نیست..انسان اسطوره نیست مگر آن که قبلا مرده باشد....باید دوباره آموخته هایم را مرور کنم ...امان از این غروب ِ غم انگیز ...ای آنها که در ذهنم اسطوره اید به خاطر ِ گنجشک های احساسم که دارند یکی یکی جان می بازند اسطوره بمانيد..محض ِرضای ِ خدا اسطوره بمانید...
پ.ن ۱ : پس بگذارید، بگذارید سرسپردگی به خداوند لباس درونتان باشد نه نمایش بیرون،در پنهان ترین لایه های روحتان باشد،نه آواز آشکار لبهایتان.بگذارید سرسپردگی به خداوند در میان استخوان دنده هایتان باشد.
نهج البلاغه، خطبه 198
پ.ن ۲: ولا تقف ما ليس لك به علم إن السمع والبصر والفؤاد كل أولئك كان عنه مسئولا سوره اسراء
و از چیزی که بدان علم نداری پیروی مکن همانا گوش و چشم و قلب همگی در برابر آن چه میکنید مسئولند...( مفهوم آیه نه معنی دقیق ) ..عاشق اين آيه ام ...
پ.ن ۳ : اصولا زیاد با انتخابات کاری ندارم و نمیخوام بگم کی خوبه کی بد!کی بده کی بدتر!ولی از یک چیز خوشم نمیاد این که از اسم حضرت فاطمه و امام حسین توی انتخابات سو استفاده بشه ..متنفرم از این کار...
پ.ن ۴: هم چنان خواهشمندم ايه هايي كه دوست داريد رو توي كامنت بذاريد برام+
پسنوشت ۱ : يادم رفت بگم .ياد بچگيا به خير ..ياد اون زمونا كه با حضرت فاطمه تو خيالم حرف ميزدم و ازش ميخواستم چون كوچيكم كمكم كنه ...خدا كنه بدونه الان كه بزرگتر شدم ولي كوچكتر و بي پناه تر از اون وقتام ...
پس نوشت ۲: مزخرفترين رشته ي دنيا رو انتخاب كردم فقط با عشق ميشه توي اين رشته دووام بياري كه من ندارم اصلا ..گاهي خسته ميشم ...باعث شده توي اين ۳ ماه همش مريض باشم توي ۲۰ روز ۶ بار آزمايش خون دادم!!!!! گاهي دلم يه ذره آرامش ميخواد و فكر راحت و يكم شادي ...خدايا مگه من چه گناهي كردم كه مدتهاست آرامشو از من گرفتي ؟ به خدا ديگه خستم ..خيلي ....۲۴ ساعت آرامش بهم ميدي ؟ ۲۴ ساعت خوشحالي محض ؟
من سالها پيش به دنبال ِ مرغ ِ يا حقي كه از لب پنجره ي باغ ِ خاطرم پريد و رفت ، آواره شده ام ..من سالهاست كه دشت هاي اسرار آميز ِ خيال را زير پا ميگذارم تا گمشده ام را بيابم..من كيلومتر ها سوال را زير پا گذاشته ام در يافتن ِ گمشده اي كه همه از من دريغش داشتند...... من كوله بر دوش ، با پاهاي تاول زده از افكار ِ بي سرانجام ، سالهاست آواره ي بيابان ها شده ام ...من روز به روز از گمشده ام دور تر ميشوم و روحم خشكيده تر ..و وجودم پريشان تر...
من بيابانگرد سالخورده اي ام كه سالها رنج سفر چشيده ام و ياد گرفته ام كه به هيچ چيز دل نبندم چه هميشگي نبوده است هيچ جا بودنم.و تنها همدم ِ من سالهاي سال خارهاي بيابان بوده اند و آفتاب ِ داغ ِ سوزاننده .....من يك مسافرم..من نيامده بودم كه بمانم. من از لحظه اي كه كل جهان را در خود خلاصه كرده بود ، از زمان ِ ديدن ِ مرغ ِ يا حق ، به دنبالِ گمشده ام ميگردم... در اين سالهاي سخت مرا هيچ مردمي به خانه شان راه نداده اند ...من مثل باد بي خانمانم...من هيچ وقت هيچ گاه خانه اي نداشتم چه همه ي آدميزادگان مرا از خانه ي خويش رانده اند ...
من به هر كويي مي رسم نشانه ي باد را و گمشده ام را از كودكانش ميگيرم...من به هر آبادي اي ميرسم به دنبال ِِ كودكانش كوچه ي تنهايي را زير پا ميگذارم چه از جمع هراسانم...چه من سنگسار ِ عقده هاي ِ مردمان هر ديارم..فقط كودكان دوستم دارند و هم بازي ام ميشوند در شب هاي بي مهتاب ِ دل فسردگي هايم...
مدتي است كه به يك دشت پر از شقايق دلسوخته رسيده ام...تصورش را بكنيد..يه دشت پر از شقايق دلسوخته در ميان ِ بيابان ِ داغ ِ بي آب و علف كه در آن احساس نيز ذوب ميشود......يك دشت پر از شقايق ِ دلسوخته كه همگي ايستاده اند تا شهادت بدهند كه از دل ِ سنگ ِ زمين نيز گل مي رويد اگر عاشق ِ آسمان شود...اگر آسمان بر اين عشق ببارد....
مدتي ميشود كه من شب و روز در آن گوشه كنار ها ايستاده ام به نظاره ي اين دشت آنقدر كه فراموشم شده است "مرغ ِ ياحقم را "...هفته ها ميشود كه پشت ِ خاري قايم شده ام به نظاره ي اين همه شقايق ِ دلسوخته آنقدر كه تمام ِ افكارم زخمي شده است...كسي چه ميداند شايد اين شقايق ها بدانند "مرغ " ِمن كجاست ؟ كسي چه ميداند شايد مرغ ِ كوچك ِ من جايي بين گل ها لانه كرده باشد...من اسير ِ اين دشت شده ام...من ِمسافر و اسارت ؟ افسوس كه دور تا دور دشت خار روييده است...افسوس كه اجازه ام نمي دهند قدم بر دشت بگذارم...كسي ميداند چه ميشود سر نوشت ِ من و دشت و مرغ ِ ياحق ؟ كسي مي داند؟
پ.ن ۱ : ببخش خدا ...توبه اثر نميكند .....
پ.ن ۲ :سوره ي قلم :
وَلَا تُطِعْ كُلَّ حَلَّافٍ مَّهِينٍ (۱۰)هَمَّازٍ مَّشَّاء بِنَمِيمٍ(۱۱) مَنَّاعٍ لِّلْخَيْرِ مُعْتَدٍ أَثِيمٍ (۱۲)عُتُلٍّ بَعْدَ ذَلِكَ زَنِيمٍ (۱۳)
از كسى كه بسيار سوگند ياد مىكند و پست است اطاعت مكن، (10)كسى كه بسيار عيبجوست و به سخن چينى آمد و شد مىكند، (11)و بسيار مانع كار خير، و متجاوز و گناهكار است؛ (12)ـعلاوه بر اينها كينه توز و خشن و بدنام است! (13)
ترجمه ي آيه ها دقيق نيست ...مفهوم كلي آيه است
پ.ن ۳: ۲ ماهي ميشود كه هيچ كتاب ِ غير ِ درسي نخوانده ام ..فقط چون افسرده نشم! رفتم ۳ تا رمان ِفلسفه وار! ِ توپ! خريدم گذاشتم روي ميز و هر چند وقت يك بار بهشون نگاه ِ حسرت بار ي ميندازم و به خودم و درس ها و انبوه ِ دلواپسي ها لعن مي فرستم...
پ.ن۴: ايده ي اين كار از يه وبلاگ ديگه است ولي هر كي هر آيه رو كه از همه بيشتر دوست داره توي كامنت برام بذاره ..متشكر.
مادر فرياد مي زند : بس است ديگر ...الان محمدرضا ميرود با غذا بر ميگردد..
صداي ِ مادر در گوشم زنگ ميزند..با اين صدا يادم مي آيد كه براي چه زنده ام..يادم مياد..همه چيز...زندگي و واقعيت با تمام ِ دلهره هايش هجوم ميآورند به ذهنم تا بفهمم لحظه ي اكنون چه مسئوليتي دارم...چه مسئوليت ِ خطيري دارد " بودن " ِ من در لحظه ي اكنون..مسئوليت ِ بقاي علي ، بقاي مريم ، دل گرمي مادر...يك آدم و اين همه مسئوليت ؟
برميخيزم...هيچ پولي در خانه نيست حتي ۵۰ تومان. براي همين هيچ كس صبح حتي نون ِ خشكي نخورده است...گرسنگي..در گوشم زنگ ميزند صداي مادر: ...محمد رضا با غذا بر ميگردد..در گوشم زنگ ميزند صداي مادر: محمد رضا ، مريم گرسنه رفت مدرسه..خدا كند دوباره از حال نرود...
رعشه بر وجودم مي افتد..."مريم ِ من " از حال نرود...مثل برق حاضر ميشوم...همان لباسهاي كهنه ي هميشگي...ولي آراسته ...در خور ِ يك نوازنده ي سنتور...از خانه خارج ميشوم ..مادر از خانه خارج ميشود..مادر مي رود لباس هاي مردم را بشويد ..من مي روم از دلتنگي هاي مردم به نفع خودم استفاده كنم..نا جوانمردانه است ولي چاره اي ديگر نيست..در طول مسير بارها به من سلام ميكنند ..اما همچنان رعشه ي از حال رفتن ِ مريم همه ي ذهنم را گرفته است..به سختي صدا ها را ميشنوم...به سختي كلمه اي از زبانم خارج ميشود..چشمم به سنتور مي افتد...سنتور رفيق تنهايي ام ....اميد ِ مريم و علي ...اميد ِ من و مادر ...يادم مي آيد با چه دلهره اي پول هايم را ريز ريز جمع كردم تا بخرمش ...با چه دلهره اي قايمكي يادش گرفتم...چقدر كتكم مي زد پدر كه به جاي اين كارها درس بخوانم..چه ميدانست پدر كه روزي همين سازي كه پسرش را از درس انداخته است نان آور ِ خانه ميشود...پدر كه زنده بود درست است باز هم فقير بوديم ولي هيچ وقت مريم گرسنه نمي ماند..هيچ وقت علي از گرسنگي گريه نميكرد..هيچ وقت صداي مادر در گوشم زنگ نمي زد..مادر هيچ وقت لباس ِ چرك ِ مردم را نمي شست..تمام وجودم مي لرزد از از حال رفتن ِ مريم...هوا ابري است خدا كند باران نبارد ..باران ببارد ساز خراب مي شود..كسي نمي ايستد تماشا كند..پولي نخواهم داشت.مريم از حال مي رود علي گرسنه ميماند..مادر خواهد گريست...
مي دوم تا به اتوبوس برسم...بليط همراهم نيست..خودكار را در مي آورم و روي دستم علامت ميگذارم كه شب يادم بماند بليطي بخرم و پاره اش كنم بندازمش داخل ِ جوي...من فقير هستم ولي دزد نيستم..كاش همه بدانند! مي رسم به همان محله ي پر رفت و آمد بالاي شهر...شروع مي كنم به نواختن..." از حال رفتن ِ مريم در گوشم زنگ مي زند " آنقدر كه مي لرزد دستانم موقع ِ زدن سنتور ..مي لرزد و آن اوايل ِ نواختن ُ صداي سازم هم انگار مي لرزد ..انگار دنيا با من مي لرزد...كم كم گرم مي شوم و مثل ِ هميشه آهنگ ِ مورد علاقه ام را مينوازم...يادم هست آن اوايل چقدر از اين كه يكي بيايد و جلويم پول بريزد حالم بد ميشد..گر ميگرفتم ..ولي الان نه اين كه عادت كرده باشم..ولي تحملش راحت تر است..هنوز هم هر بار كسي پول مي ريزد براي يك لحظه دستم مي لرزد..براي پول ،نواختن سخت است ولي من براي خانواده ام ساز می زنم.. ..نه براي آنها كه لحظه اي توقفي مي كنند و به صداي سازم گوش مي دهند...
مدتي است دختري مي آيد.. لحظه اي مي ايستد به سازم گوش مي دهد و پولي مي اندازد جلويم با ترديد..دستانش مي لرزد موقع ِ گذاشتن ِپول ..مثل دستان ِ من موقعي كه پول مي ريزند برايم...و مي رود .از روي كفش هايش مي شناسمش و شلوارش..از روي قدم گذاشتن هايش...ولي امروز چند بار جلو آمد تا چيزي بگويد و لی نگفت...بوي ِآشناي ِ غريبگي مي دهد پول هايي كه برايم مي ريزد..سرم را بالا نمي آورم كه ببينمش .. مباد دل ببازم..من براي دل باختن آفريده نشده ام...دل باختن ِ من يعني گرسنه ماندن ِ علي...از حال رفتن ِ مريم..رنج روز افزون ِ مادر..يك آن گريه ام مي گيرد براي خودم..يك آن گريه ام ميگيرد و آهنگي را مي نوازم كه هيچ گاه براي كسي نزده ام.. يك آن كه سرم را بالا مي آورم مي بينم خيلي ها دورم ايستاده اند ...صورتم خيس ِ گريه است.. و از دوروبرم صداي هق هق مي آيد ...نميدانم اينجا چه خبر است . براي اولين بار سرم را بالا ميكنم كه ببينم قيافه ي آدمهايي را كه به سازم گوش مي دهند.چند نفري اشك مي ريزند... دخترك هم مثل هميشه همان جا ايستاده است ..با يك كوله پشتي خاكستري .با چشم هايي سرخ ..مي ترسم ..هول مي شوم تمام ِ پول ها را جمع ميكنم كه بروم....اشك هايم را پاك ميكنم . يك بليط ميخرم پاره اش ميكنم مي اندازم داخل جوي..مي گردم دنبا پول ها ..اسكناسي كه بوي آشناي غريبگي مي دهد را مي گذارم داخل جيب ِ ديگرم..دوست ندارم خرجش كنم ..مگر آنكه بترسم مريم از حال برود...
نوشته ي ۲ : نجوا جان گفتند مسجدي را كه دوستش دارم توصيف كنم :
دوباره مثل ِ هميشه وارد ِ مسجد ميشوم اين بار در خيال..مثل ِ هر موقع كه دلم ميگيرد ..من به رفتن به اين مسجد عادت كرده ام..گاه در واقعيت ..گاه در خيال..هر وقت كه دلم ميگيرد..از همان عادت هايي كه هيچ وقت روزمره نميشود...مسجد ِ ساده ي دانشكده .....در و ديوار هاي ساده اي كه بوي سادگي مي دهد ولي از همه چيزمقدس تر است برايم..آدمهايي كه اينجا مي آيند نماز ميخوانند را دوست دارم حتي آنها كه خارج ِ اين مسجد دوستشان ندارم...چه اينها روزگاري با من همدل بوده اند و موقع غم هاشان ، به پاكي ِ نوزاديشان مي شوند و با من گريسته اند...زمين ِ اينجا انگار كه دنيا دنيا محبت را در خود گنجانده است...زمين ِ اينجا آرامشم ميدهد ..فضاي ِ اينجا پر از حس ِ خوبِ زنده بودن است !پر از حس ِ دلاويز ِ پرستيدن..اينجا بوي كمال مي دهد...ذرات ِ اينجا همه پاك اند...به پاكي ِ دل هاي توبه كرده . به پاكي ِديده هاي خيس..اينجا هميشه روز است..اينجا هميشه روشن است..اينجا جايي است كه دوست دارم هميشه در آن نماز بخوانم..من اينجا " مي بينم " كه خدا چگونه موقع ِ نماز و اشك ريختن ، آدمها را نوازش ميكند...من اینجا می بینم .....
پ . نوشت ۱: از اونايي كه اين نوشته رو ميخونند ميخوام كه اونا هم مسجدي كه بيشتر از همه دوست دارنو توصيف كنند :)
پ.ن ۲ : فراموشم كن..من يك ره گذر ساده ام ...من یک مسافرم...
پ.ن ۳: اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن
و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن
و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است ! دکتر علی شریعتی جون!
من نميخواستم از " تو " جدا " شوم ..جدايم كردي...من از "زمين " مي ترسيدم به "زمين " فرستاديم.. از "تنهايي" گريزان بودم عاشق " تنهاييم " كردي ام....
من كودكانه دامانت را چسبيده بودم ..مثل ِ كودكي كه از ترس، دامانِ مادر را مي فشارد..تو جدايم كردي..فرستادي ام زمين..حتما ميدانيد چه حس ِ رعب آوري دارد كودكي را كه از دامان ِ مادرش جدايش كرده باشند..دلت براي اشك هايم نسوخت ؟ براي ترس هايم ؟ براي بغض هايم.....
من کوچک بودم ...نحیف و شکننده ...من تا آن روز همبازی فرشتک ها بودم و هم صدای باران...
خوب يادم هست حس ِروز ِ تولدم را..حس ِ گنگ ِتلخ ِ خلا ...حس ِگنگ ِغريبگي ...حس ِ خوفناك ِ گم شدن...انگار يكباره رهايت كنند در كشوري كه نه زبان مردمش را مي فهمي و نه حتي ميداني به چه زباني سخن ميگويند..به چه چيزي معتقدند ؟ آدم خوارند يا گوشت خوار يا گياه خوار...من ترسيده بودم و مي گريستم...و تو از آن بالا ها برايم فرشته هايي مي فرستادي هر روز در قالب ِ آدمي..يه روز در قالب ِ مادر..يه روز در قالب ِ معلم ِ كودكستان...يك روز در قالب معلم ِ اول ابتدايي ام..من رشد مي كردمو هر چه بزرگتر مي شدم ديگر نميتوانستم بفهمم كدام آدم ، فرشته است، كدام خود ِ خود ِ شيطان...من حتي گاهي شك ميكنم كه ديگر فرشته اي به وجود آمده باشد...من تا آن روز نمیدانستم به جز سفیدی رنگ دیگری نیز می تواند باشد. من از آن روز یاد گرفتم تنهایی به چه میگویند و تاریکی دشمن نور است...من از آ نروز همیشه از همه چیز می ترسم...
من آنجا هر روز تو را ميديدم ولي اينجا ...نميتواانم...و دلم برايت تنگ شده است..دل ِ تو تنگ مي شود يا نه نميدانم چه نميدانم لياقت دلتنگي دارم يا نه .......خزان ها را بهار كردم و بهار ها را خزان..اين همه سال گذشت از دوري ِ من ، از امتحان ِ تو .از گمراهي هاي من ، از هدايت هاي تو ، از نافرماني هاي من از مهرباني هاي تو ...اين همه سال گذشته است .ولي اكنون...
اي زيباترين تعبير ِ روياهاي ِ آشفته ام،
اي پر معناترين تفسير ِ نگاه ِ معصوم ِ پر از ژرفاي ِ كودك ِ فال فروش به آسمان ،
من ديگر نميدانم چه كنم...به عظمت ِ بودنت ، به تقدس ِ دلواپسي هايت براي آدمها ، من در بيگانگي و غربت ِ خود اسير شده ام...
به خاك ِ باران خورده ي باغ ِ سيب ِ عشق سوگند ، كه نميدانم رسم ِ چگونه زيستن را ...من ، بعد ِ اين همه سال زندگي بر زمين ، هنوز نياموخته ام چگونه تاب بياورم در آتش ِ نگاه ِ غمگين ِمادري كه نگران ِ كودك ِ گرسنه اش شب را تا به صبح ميگريد...هنوز نياموخته ام كه چگونه زنده بماند روحم در شلاق ِ سخنان ِخار دار ِ آدمها...
به سحرگاهان ، به الله اكبرِ آغازين اذان ِ صبح ، به سلام ِ نماز، سوگند ،دارم ميشوم مثل همان " جامه بر سر كشيده " هايي كه حقيقت را نمي بينند....همان ها كه كابوس ِ كوودكي هايم بودند..انگار كابوس هايم دارند يك به يك جان ميگيرند و بر گلويم آويزان ميشوند...
ديروز دلم ميخواست حيراني هايم را يكجا فرياد بكشم..دلم ميخواست دردهايم را يكجا بگريم ..افسوس كه دردهايم تمام نشده ، در اشك هايم غرق شدم .....افسوس كه " نفس" ياري ام نكرد..خدايا تنهايم گذاشتند ...تنهايم مگذار ....
خدایا من تو را گم کردم مثل طفلی که مادرش را گم کرده است ....خدایا من کودکانه پایاهایم را بر زمین ِتنهایی هایم می کوبم چه از گم شدن تررسیده ام ..تنهایم مگذار...
پ.ن ۱ :هُوَ الَّذِي أَنزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدَادُوا إِيمَانًا مَّعَ إِيمَانِهِمْ وَلِلَّهِ جُنُودُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَكَانَ اللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمًا
او كسى است كه آرامش را در دلهاى مؤمنان نازل كرد تا ايمانى بر ايمانشان بيفزايند؛ لشكريان آسمانها و زمين از آن خداست، و خداوند دانا و حكيم است ( سوره فتح )
پ.ن ۲پيامبر اكرم:
اِن قَدَرتَ اَن تُصبِحَ و تُمسى و لَيسَ فى قَلبِكَ غَشٌّ لاَِحَد فَافعَل و ذلِكَ مِن سُنَّتى و مَن أحيى سُنَّتى فَقَد اَحيانى و مَن اَحيانى كانَ مَعى فِى الجَنَّةِ
تا مىتوانى بكوش كه صبح و شب در قلبت (حتّى) قصد فريب و نيرنگ كسى نباشد؛ چرا كه اين از سنّتهاى من است و كسى كه سنّتم را زنده كند، مرا زنده كرده است و كسى كه مرا زنده كند، در بهشت با من خواهد بود.
پس نوشت ۱ : نوشته میزانی تغییر کرد! ایده ی ابتدای نوشته از نوشته ی عطیه بود. :)
عزيز ِدل
ميداني اين روز ها دلم دوباره تنگ ِ توست..تنگ ِ طرز نگاهت ..تنگ ِ لبخند هاي عميقت بر پديده هاي به ظاهر سطحي...تنگ ِ " بودنت " ...تنگ هرم ِ نفس هايت كه بر صورتم هجوم مي آورد...تنگ ِ لحن صدايت هنگام تلاوت سوره ي "والعصر"....
اين روزها غروب كه ميشود انگار دستي چنگي ميكشد بر ديواره هاي قلبم ...آنقدر كه درد ميگيرد و به خود مي پيچد ..آنقدر كه به خود مي پيچم ..آنقدر كه خوني ميشود پس زمينه ي احساسم...اين روزها دلم ميخواهد هنگام ِ غروب دم دم هاي اذان ،ساعت ها راه بروم و فقط به تو فكر كنم...به توي بي معرفت كه نگفتي با رفتنت چه مي ماند از من و از دل...از من و ژرفاي احساسم...از من و قصه ي عاطفه ها...از من و گله گله خاطره كه روي هم رسوب كرده اند در ته مانده ي خاطرم...
ميداني ديگر دارم عادت ميكنم به دوست داشتن و دوست داشته نشدن...به دوست داشتن و تنها ماندن...چه كسي گفته است كه تنهايي تاب مي آورم ؟ تو رفتي كه پرواز كني و من ماندم چون كه رسم پرواز نمي دانستم ..براي من كافي بود كه بادبادكي باشم در دستان ِ شورانگيز كودكي ولي تو اما ميخواستي آنقدر پرواز كني كه به خدا برسي...اما من رسم پرواز نميدانستم...نميدانستم براي پرواز بايد " سبك " بود ...نه كاغذي ..مثل ِ بادبادك ها...چه من از روز ِ اول بادبادك بودن را آموخته بودم نه كبوترانه پريدن را...من هيچ گاه نميدانستم درخت ِسرو چقدر بلند است و سپيدار چقدر باشكوه...اما تو هميشه به بلنداي سرو سوگند ميخوردي كه خدا " يگانه پناه " آدم هاست ...و من ِ ساده لوح گمان ميكردم كه در كتاب هاي گياه شناسي خوانده اي چه ارتفاعي دارد درخت ِ سبز ِ سرو....
عزيز ِ دل ، فكر كه ميكنم مي بينم خيلي چيزها به من آموختي ولي من هيچ وقت آن زمان نفهميدم كه تو با وصف ِطبيعت ، تسبيح مي گويي...گمان ميكردم در گير ِ علم ِ محدود زيست شناسي شده اي با آن خط و مرزهاي "انسان ساخته " اش...من نميدانستم و باد لحظه هاي با تو بودن را از من ربود...
من نميدانستم تو پيام آور ِ مهرباني هاي خدايي براي دل ِكوچك ِ من....ميداني مدت ها گير ِ اين احساس بودم كه ببخشمت كه تنهايم گذاشتي يا نبخشمت كه مرا با خود نبردي..ولي فكر كه مي كنم بخشيدن و نبخشيدن ِ تو توسط ِ من ساده لوح مثل اين است كه يك كلاغ ، تهمت ِ كار ناصواب به كبوتر بزند...خنده دار است مضحك است ....شرم آور است...
اين روزها ساعت ها كنار گل هاي "نرگس " ِباغچه مي نشينم تا شايد در قامت ِ يك پروانه ظاهر شوي و مست كني خيال ِ بودنت را...ولي افسوس كه اين روزها من نابينا شده ام...اين روزها " كوري" به سراغم آمده است...اين روزها خودم نيستم ... شخص ِ ديگري هستم كه نمي شناسمش ...اين روزها انگار در كالبدم روح ديگري ريخته اند..اين روزها ديگر آن كودك ِ شاد ديروز كه همبازي هايش گنجشكها و پروانه ها بودند ، نيستم..اين روزها روحم در بين كالبد ِ آدمها گمشده است....
يك شاخه گل رز چيده ام از همان گل هاي رز ِ سرخ ..به سرخي ِ درخت هاي سيب ِ خانه ي عزيز...آن را گذاشته ام كنار ِ پنجره...كاش بيايي ..كاش فردا كه بر ميخيزم گل سرخ آنجا نباشد..كاش خدا آن را به تو برساند...كاش ....
پ.ن ۱ : خوب نيستم ...اما آنقدر حقير نيستم مثل سابق كه زيبايي طبيعت را قرباني ِ نابينايي خودم كنم...
پ.ن ۲ : كلي كار ريخته سرم و هم چنان در حال در جا زدنم...
پ.ن ۳: اين استقلال بالاخره قهرمان شد!! ولي منو كشتتتتتت!اشكمو در آورد! فكر كنيد بازي آخري رو حواسم نبود نديدم!!!! در اتوبوس نشسته بودم كه ديدم به! پرچم هاي زيباي آبي در خيابان ها به اهتزاز در آمده اند! آنجا بود كه حال و روزم كه تا قبلش كه انگار تمام ِ كشتي هايمان را منفجر كرده اند ناپديد شد!!! و به حس ِ انفجار ناشي از خوشحالي تبديل شد.تا كوووورررر شود هر آنكه نتوان ديد! :)
پ.ن ۴ : امام صادق :
ايّاكَ وَ المِراءَ، فَاِنَّهُ يُحبِطُ عَمَلَكَ وَ ايّاكَ وَ الجِدالَ، فَاِنَّهُ يوبِقُكَ وَ ايّاكَ وَ كَثرَةَ الخُصوماتِ فَاِنَّها تُبعِدُكَ مِنَ اللّهِ
از بگو مگو خوددارى كن، زيرا كه اين كار، عملت را نابود مىكند. از جدل و ستيز هم خوددارى كن؛ زيرا كه تو را هلاك مىسازد و از دشمنى زياد كناره بگير؛ چه اينكه چنين كارى تو را از خدا دور مىكند.

